بدون عنوان
سلام پسر نازم و دوستای خوبم 
دو سه روز هست که دلمون حسابی گرفته
اخه همه دور و برمون نیستن و رفتن مسافرت .
مادرو خاله اعظم که همه راهی تربت حیدریه شدن و رفتن خونه حاج اقا بزرگ برای تسلیت فوت پسرش. و یه گشت و گذاری تو مشهد میکنند و هفته ای دیگه برمیگردن. قرار بود که ما هم بریم تربت ولی برنامه مون هیچ ساله جور نمیشه . 
و بابا حسن رو هم راهی کردیم و رفت گرجستان وو تا 11 روز نیست امیدوارم که با موفقیت به قله صعود کنند . اون شب که میخواست بره ما خیلی دلتنگ شده بودیم و رادوین همش تو بفل بابا حسن بود.

دوباره دیروز هم خواهر شوهری زنگ زد و خدا حافظی کرد . 
و گفت که راهی ایتالیا هستیم و بعد از اونجا کارمون رو که انجام دادیم . میریم اروپا گردی
و رادوین هم پشت تلفن با عمه جونش کلی حرف زد و تمام گزارشات روز رو داشت میداد.
. عمه جون تو این 1 ماهی که نیست ما دلمون براش تنگ میشه .امیدوارم که خیلی بهشون خوش بگذره . 
دیشب هم تو کرج عروسی دعوت بودیم . خیلی خوش گذشت چون داماد خیلی وقت هست که ایتالیا زندگی میکنه عروسیشون هم به سبک ایتالیایی بود خیلی مختصر و مفید و شیک . دور از دردسرهای عروسی های ایرونی بود . کلی کیف کردم از عروسیشون و ماه دیگه با عروس خانوم برای زندگی میرند ایتالیا .
رادوین چپ میره راست میاد همش من رو میبوسه
عاشقشم .
. براش فیلمهای زبان انگلیسی گرفتم و اونا رو خیلی دوست داره براش میزارم میبینه و کلی چیزهای جدید یاد گرفته .
قربون پسر مهربونم بشم . دیشب تو عروسی که بودیم دخترها دنبالش افتاده بودن و روبروشون ایستاده بودن و برای رادوین میرقصیدن
خیلی از دستشون خندیدم ولی پسرم خیلی سنگین نشسته بودو اصلا بهشون نگاه نمیکرد
احتمالا از من خجالت میکشید چون وقتی از کنارش فاصله گرفتم دیدم رادوین هم ایستاده کنار اونا و داره یه دستی براشون تکون میده .



قسم به پاکی آسمان ٬ تو همانی بودیم که در خواب میدیدم ...
شاهزاده ی قصه های شبانه ام .
بر نگاه خدا بوسه میزنم و شکر میکنم لحظه لحظه آفرینش تو را .
برای چشمهایت برنامه ها دارم ٬
تصویری از عشق و عاطفه روانه ی نگاهت ... عاشقتم رادوین عزیز
این روزها رادوین ما بلند بلند تو خونه میخنده و ادای هر کدوم از ما رو در میاره خیلی شیطون بلا هست .
امروز براش صبحونه درست کردم و با هم دیگه میل کردیم
بعد رادوین برگشته میگه میمینا تنکیووووووووو . (thank you)


شب یعنی چشمهایت ٬
بمان تا دفتر شعرم عطرین شود از عطر وجودت .
تا عبادتم سفید شود از قسم اسمت .
ثانیه ی بعدی ام
بمان تا بمانی در دستان خدای آبیم ....خدای همیشگی ام ....خدای من . خدای تو .خدای پدرت .
دیشب پژمان دوست بابایی زنگ زد و گفت که خونه حوصله ام سر رفته بیایید پیش ما و ما هم رفتیم خونشون و شام جوجه و زدیم و رادوین بر خلاف تصورم خیلی راحت اونجا خوابید و ساعت 1 اومدیم خونه . .
دلم برای تاینی خیلی تنگ شده بود تا اینکه امروزامیررضا دختر کوچولو تاینی رو اورد تا ببینمش.. خیلی خوشگل و ناز شده بود .

دختر کوچولوی نازی هست. ولی به خاطر رادوین دادیم امیررضا نگهداری کنه و تو خونه نیاوردیم . . امروز صبح حسابی تیپ زده بود و اومده بود تو حیاط. بردیمش دکتر قد و وزنش کردن و قرصش رو دادن و یه گشت و گذاری تو حیاط کرد بعد دوباره امیررضا برد خونشون.


رادوین عاشقش هست .


بدون عنوان 



